بيست تمام

آدم بيست بار كه به دنيا نمي آيد . فقط همان يكبار ! آنهم شايد . و تازه با اين به دنيا آمدن هم كار شاقي انجام نداده كه ! خيلي خداپسندانه اگر بگوييم اين است كه لطف بي اندازه ي همان خدا ، وجود را برايمان ارزاني داشته . و ما الان وجود داريم . و تازه بعضي ها هم چيزهاي ديگري مي گويند كه نهايتاً معني اش اين است كه خدايا مگر بيكار بودي ؟ به هر حال نظريه هاي زيادي وجود دارد و ما آدمها هيچگاه وقت اين را نداريم كه همه چيز را بگوييم . اما مي شود نتيجه گرفت كه به دنيا آمدن هنر نيست . هيچ افتخاري هم ندارد . و لزومي هم ندارد كه آدم شاد باشد . گاهي تنها چيزي كه در اين وسط ممكن است ارزشمند باشد اين است كه چند نفر از نوع شخص ثالث يا سوم شخص غايب و يا حتي دوم شخص حاضر از وجود داشتن يك نفر خشنود باشند . و اين خشنود بودن واقعي باشد و نه يك وظيفه ي سنگين و غير قابل تحمل . و نه هيچ اجبار و رو دربايستي ! اما گاهي از همين هم مي شود صرف نظر كرد و مي شود به چيز هاي ديگر فكر كرد . مثلاً به گذشته … و به خيابانهاي شهر كه به نوعي خاص ياد آور خاطرات اند . ياد آور كودكي و ياد آور سالهاي دور . و هميشه در ميان خاطرات چزئياتي هستند كه با به خاطر آوردنشان بي اختيار لبخندي روي لبهاي آدم نقش مي بنند و هم جزئياتي كه چشمها را خيره مي سازد به يك نقطه ي بي اهميت و تصوير يك گذشته ي خاص را به جاي آن نقطه ي خاص تجسم كردن و بعد باز هم خيابانهاي پر زرق و برق شهر در تاريكي شب … ماشيني كه پيش مي رود و يك لحظه به اين فكر مي كني كه پنجره هميشه نماد نگاه كردن است به چيزي كه خيلي به تو نزديك نيست . چيزي مثل سالهايي كه مثل خواب شايد تار و مه آلود در برابر چشمهايت خودنمايي كند . و هميشه موسيقي متن لحظه هاي آرام زندگي ، چشمهاي آدم را بيچاره و مظلوم مي نمايد و عضلات صورتش را انديشمند و غرق در افكار نشان مي دهد . آدم هميشه تصميم مي گيرد كه روزهاي خوبي براي خودش بسازد و آنقدر منتظر مي ماند تا يك حس متفاوت به او دست بدهد و اغلب اين اتفاق يا نمي افتد و يا خيلي كم پيش مي ايد و آدم به ناچار بي حوصله ميشود . دوست دارد تنها باشد و كسي او را نبيند و بعد هم آنقدر سكوت كند و موسيقي بي كلام گوش بدهد تا مگر به زور هم كه شده يك لحظه ي متفاوت بسازد … گاهي فكر آدم مي پرد و ناگهان به چيز هاي ديگر فكر مي كند . مثلاً ياد خداي ديكتاتور مي افتد و نه آن خدايي كه سالها تصور مي كردي عمامه دارد ! همان خدايي كه ديگر تمام شده بود . اينجور وقتها يادت مي افتد كه گاهي واقعاً عصباني مي شوي و مي خواهي لج كني با آن خداي ديكتاتور . و تصميم مي گيري به قولي كه به خودت داده اي عمل كني و بعد يادت مي افتد كه خدا چقدر خوب است ! اگر قرار باشد از لج او هم كه شده به قولت پايبند باشي چه لذتها كه نخواهي چشيد !!! و يك لحظه احساس مي كني خدا را عميقاً دوست داري و دلت برايش تنگ ميشود و موبايلت را روشن مي كني تا كسي پيام تبريك برايت بفرستد و منتظر ساعت صفر مي شوي و چقدر دوست داري خدا هم يادش باشد كه تو در عين عصبانيت هنوز هم به شعور او احترام مي گذاري . به اين فكر مي كني كه او نقش برجسته اي در يك دوره ي خاصي از خاطرات تو داشته است و براي خدا ارزوي سلامتي و موفقيت مي كني.و احساس خيلي خوبي دست مي دهد بويژه نسبت به خودت و عدد بيست ، اما فوراً متذكر ميشوي كه بيست ساله شدن كار شاقي نيست . و ديگر لبخند نمي زني .

امروز بيست ساله شدم . همه ي قصه همين بود .

امروز یک روز جهنمی تمام عیار بود . سر صبح درویش را تا حد جنون عصبی کرده بودم . فکر می کنم تقصیر من نبود ! هیچ کس باور نمی کند . زبانم لال نمی شد امروز … مدام می گفتم و او در یک حرکت سریع مچ دستم را آنقدر پیچاند که دلش خنک شد . شاید هم نه ! به هر حال مرا اذیت کرده بود و مرا هل داده بود و من یکباره همه ی انرژی ام را از دست دادم . انگار مچم ترکیده بود و تمام نیروهای درونم به بیرون ریخته بود . اما واقعا ًهمه چیز تقصیر من بود . اگر زندگی دکمه ی بازگشت داشت ثابت می شد که همه چیز تقصیر من بود . من بدون هیچ اراده ای دیوانه اش کرده بودم . و ناراحت بودم . درست برای یک دقیقه حرف زدم و بغض ، صدایم را به قدری بیچاره می نمود که دلم برای خودم سوخت . صدای محزون من خیلی بیچاره به نظر میرسید … برای خودم یک قطره اشک ریختم و بعد آرام شدم . به محض اینکه درویش از آنجا دور شد خودم را به دانشگاه رساندم . خیلی طول کشید تا خود را در میان درختان زیبا ی محوطه ی دانشگاه پیدا کردم . همه جا سبز بود و مرطوب … دیگر هیچ چیز به خصوصی به خاطر ندارم. زمان بدون هیچ ردپایی عبور می کرد . یکباره خدا پرید بین افکار بدبختم . انگار دلخور بود. گویی حرفهای بی منظور دیروزم همه ی الوهیتش را خدشه دار کرده بود . من خدا را دوست داشتم و بویژه در آن لحظه . خود مهربانم را پیدا کردم … عمیقاْ برای خدا ناراحت شدم و همه ی سعی ام بر این بود که او را وادار به فراموش کردن آن ماجرا کنم …. من هیچ چیز به خاطر ندارم . فقط یک چیز را می دانم و ان هم اینکه انگار خسته شده بودم . خیلی خسته … و خون چشمهایم را بغل کرده بود …. شاید هم چشمهایم در خون شنا می کردند . خدا خیلی پررو شده بود . داشت از ملایمت من سواستفاده می کرد . عواطف بیچاره ی من را نمی دید . فکر می کرد من نمی توانم در مقابل او ادعای خدایی بکنم .از همه ی عمق روح کثیفم خدا را منکر شدم . و هرچه ناسزا بلد نبودم نثارش کردم . یک کلمه گفتم…. و بعد سست شدم . و خدا از من پرسید که آیا مطمئن هستم iز آنچه که به او گفته ام ؟ پرسید و من تکرار کردم . همان یک کلمه را بلد بودم و برای اولین بار بود که برای کسی بکار می بردم . حیف که خدا در آن لحظه در آسمان بود … وگرنه صورتش را می خواستم چنگ بزنم … و از روی تخت خدایی به زیر بیفکنم … آرزو می کردم حساب کار دستش بیاید ….حیف که در آسمان قایم شده بود … این را چند بار برای خودم تکرار کردم . و خدا مرا تهدید کرد … من اصلا یادم نبود که بترسم … می گویند مجازات خدایان سنگین است … برایم مهم نبود . برود بمیرد با این بنده نوازی اش …
رفتم .
و نمیدانم چرا منصور حلاج جلوی راهم سبز شد ؟ بلند داد زدم …امیدوار بودم که دیگر دور و بر من نیاید . برود و خود را حق بداند ….
و رفتم یک جای خلوت … جایی که خدا نمی توانست آنجا باشد و از آسمان هم حتی نمی توانست مرا ببیند …
تکیه دادم به آن سنگ بزرگ و تا می توانستم زیر قولم زدم و همه ی ان شش پاکت سیگار را دود کردم . و به این فکر می کردم که پدر گاهی چقدر راست می گوید … که من گاهی زیادی خودسر می شوم … مدام دنبال پدر می گشتم تا آن لعنتی ها را از ترس او خاموش کنم .. پدر نیامد و من از بوی گند آن گوه خسته شدم … و رفتم …با یک موسیقی متن فوق العاده ای با خودم به تنهایی قدم زدم . باران مدام حواسم را پرت می کرد …
دکتر مرا دید و سلام کرد و من بی تفاوت از مقابلش رد شدم … چقدر خوب بود که به جای جواب سلام آدامسم را توی صورتش تف می کردم . ولي شيريني طعم آدامس را به آن تفريح كثيف ترجيح دادم …. دکتر رفت .و خیلی اتفاقات دیگر هم افتاد
زمان هم طی شد …

دیگر منصور حلاج یادم رفته بود … و خدا نیز ….
تصمیم داشتم به گذشته برگردم … و همان دختر بینوای معصوم باشم ….
تا هیچ خدایی جرئت نکند به من بگوید [...]

آدم شناسی های من

آدم وقتی می تواند ادعا کند « کسی » را می شناسد که این توانایی را داشته باشد که :

  • از حالت چهره و عضلات صورت وی ، بتواند به حس غالب در او پی ببرد.
  • معنایی را که از الفاظ و ادبیات خاص گوینده در ذهنش (شنونده) تداعی می شود ، منطبق بر تصور گوینده از همان کلمات باشد . یعنی خطای درک ادبیات مخاطب در او به صفر میل کند .
  • قبل از اینکه او را در موقعیتی خاص ببیند ، بتواند عکس العمل او را پیش بینی کند.

خدايان مي شنوند …

فقط مي توانم به «جن» تشبيه اش كنم. دقيقاً مثل آن موجودات (آنطور كه گفته اند و نديده ايم) يكدفعه ظاهر مي شود. در طول چند وقت اخير هر گز جا نخورده ام ، مگر با ديدن چهره‌ي تيره رنگ و بي تفاوت و اندام ريز نقش اش كه هر بار روي بلندي اي مي نشيند و با چنين فيگوري به ناگه وارد پس زمينه ي ذهنم مي شود . و من هر بار با ديدنش به قدري خشكم مي زند كه تصور مي كنم هر كسي مي تواند با اندكي دقت ، شوكي را كه به چشمهايم وارد شده ، ببيند . همه اش همين است : « مثل جن ظاهر مي شود .»

به ندرت پيش مي آيد كه گفتگويي آغاز شود . اما محال هم نيست . مثلاً همين چند روز پيش تصور كردم عجب آدم پرحرفي است . نه ! پرحرف كه نه ! اما سوژه ي كافي براي گپ زدن در چنته اش هست.در حقيقت ، در حضور او «سكوت» خيلي كم مي تواند مسلط باشد.

گهگاهي جملاتش ، كلمات مرا مي بلعيد . صداي من خفه مي شد . خيال مي كردم اصلاً متوجه حرفهاي من نيست . فكر كردم وقت حرف زدن تمام حواسش به خودش است ، جملاتش … و كلمه هايش . نياز به تكرار حرفهايم احساس مي كردم.

ولي …

نه ! اشتباه مي كردم . خيلي زود فهميدم كه «او» دقتش نامحسوس است . بايد مطمئن باشي كه مي شنود حتي اگر به نظر بيايد كه حواسش نيست، ابداً احتياجي به تكرار نيست .

يادم باشد بيشتر از اينها به شعورش احترام بگذارم. خداي باشعوريست ، هرچند نامحسوس !

حفاظت شده: لایف ایز ان ایزی گیم !

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


یادداشت های دانیال

دفترش را که خواندم با یک حساب سر انگشتی می توانستم نتیجه بگیرم که «پسر خوبیست » و این « خوب » با آن خوب هایی که ممکن است روزی صد بار به کار ببرم فرق دارد . دست کم می توانم با اعتماد بیشتری تکیه ی جمله را روی این واژه متمرکز کنم. تا حد زیادی می شود تحت تاثیر «حواس پنجگانه ی» دانیال قرار گرفت . اصلاْ فکر ش را هم نمی کردم که خاطرات یک نفر تا این حد بتواند قدرت چند حس را در او به نمایش بگذارد . مرد تیزی است . با هوش ! از همان ها که با سلوی صحبتش را می کردیم . کسی که زیبائیها را عمیقاْ می فهمد . اصلاْ همیشه از نظر من آدمهایی که پرتقال را قبل از خوردن می بویند آدمهای فهمیده ای هستند .

و من که این روزها به قول « مرد شبستان » افکارم به آن سوی خاص سوق پیدا کرده و همانطور که «مهدی مصطفایی» هم گفت که دارم به دغدغه های ذهنی ام می پردازم … برای دانیال هم از آن نظرگاه یک پیش بینی هایی کرده ام . هر چند آنقدرها مرز کلماتم با او رک و بی پرده نیست اما شاید یک چیزهایی را بتوانم در گوشی بگویم : که دانیال بدون شک قابلیت درک زیبائیهای زن زندگیش را خواهد داشت . دریچه ی دریافت امواج خاص در او به شدت فعال است . می تواند بیشتر از اینها هم تربیتش کند .

اینکه چطور به این نتیجه رسیدم را نمی دانم . ولی مسلماْ دفتر خاطرات دوره ی دبیرستان یک پسر این تیپی نمی توانست مبتذل باشد . و من از اینکه چرا و چگونه از بین خاطرات کنکوریش به قضیه ی « زن » رسیدم را نمی دانم .

دغدغه های پاک و بی نهایت انرژتیک مرد جوان برای من بعد از مدتها یاد آور دوران جوانی خودم بود . و ناگهان در آینه نگاهم بر روی چشمهایم خشکید … که من چقدر در این سه سال پیر شده بودم !!!

کلمات خستگی ناپذیر دانیال مرا از یاد خودم بیرون کشید . عمیقاْ احساس می کنم اگر آلبر کامو در آن جمله ی به خصوص راست گفته باشد … دانیال مرد خوشبختیست .

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

دکسیونر مردانه

واژه ی « با جنبه » در فرهنگ لغات اغلب مردها یعنی دختری که در حضورش به راحتی بتوانند از کلمات مبتذل استفاده کنند ، در صورت نیاز تماس فیزیکی داشته باشند ، گهگاهی  فوران عاطفه از او ببینند ، اس ام اس های ( بییییییب !!!! ) برایش بفرستند ، به گردش و تفریح بروند ، سینما هم همینطور ، برای هم کادوی تولد و ولنتاین بخرند ، در چشمهایش زل بزنند …

نهایتاً دختر خانم این رابطه را بیشتر از یک دوستی معمولی نبیند !

 

پی نوشت : باجنبه در فرهنگ لغات پریسا >> زود قضاوت نکن بابا جان ! چرا تصور می کنی هر چیزی که می نویسم از تجارب شخصی ام هست؟!

 

حالم را به هم می زد ؟

گفتم حالم را به هم می زنی . با آرامش گفتم . برای خودم که چنین حسی را تداعی می کرد . اما گویی برای او جمله ای پر از نفرت به نظر رسیده بود. سکوت کردم .هیچ دوست نداشتم مکالمه ای شروع شود ولی انگار انگیزه ای به او انتقال داده بودم تا فریاد بزند و اعتراض کند به اینکه چرا دوستش ندارم. احتمالاً هنوز داشت داد میزد. من تنها متوجه خودم بودم .به خودم یاد آور شدم :« اینکه او بداند حالم را بهم می زند یا نه برای من هیچ اهمیتی نداشت . گفتم تا چیزی گفته باشم . دروغ که نگفتم ! »  بعدها متوجه شدم جمله ی آخر را با صدای بلند اداکرده ام و او بیش از پیش از تشویش پر شده بود . برای من مهم نبود او داد می زند یا نه .  اما صدایش برایم خوشایند نبود. آرزو کردم جمله ی اول را به زبان نمی اوردم . فقط برای اینکه صدای اعتراضش به گوشم نرسد و برای اینکه مجبور نباشم هیچ توضیحی بدهم . کمی طول کشید که احساس کردم تا مرز جنون عصبی اش کرده ام . الان که فکرش را می کنم چنین تصور می کنم که ظاهراً از او معذرت هم خواسته ام . ولی نا خواسته ! اصلاً همه چیز خود به خود جاری می شد .  سعی کردم گندی را که زده بودم جبران کنم . زیاد سر و صدا به پا کرده بود . غرغرش داشت اعصابم را تحریک می کرد :« تو باید فقط برای چیزهایی اندوه خرج کنی که ارزشش را داشته باشند . واقعاً هیچ اهمیتی ندارد که من از تو بدم بیاید یا نه ! برای خودم همین که آزاری به تونمی رسانم کافیست . عزیزم خودت را ناراحت نکن . هیچ اشکالی ندارد که حالم را به هم می زنی . من از تو دلخور نیستم . »

داشتم خودم را درک می کردم . هیچ چیز تقصیر هیچکس نبود .من هم از هیچ چیز ناراحت نبودم . حتی از اینکه حالم را به هم می زد !!!

حفاظت شده: استامینوفن می تونه مفید باشه

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


مطالب بعدی »